خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سایه
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸٥
آبان ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
لینک دوستان
وسایه ای دیگر در تنهائی
آبجی کوچيکه (خادم الزهرا)
آبجی وسطيم (ياس)
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

وسايه ای برای........ پسرم ابوالفضل.....
خدا اونو بهم داد يه پسر سفيدوخوشگل وتپل
هميشه حرفم اين بود :خدايا ممنون كه اوني كه مي خواستم بهم دادي يه پسر ناز كه شبيه داداشمه خداكنه اخلاق ورفتارش هم مثل داداش بشه
اما خوشي ما 5 روز بيشتر دوام نداشت .از روز پنجم تولدش راهي بيمارستان شد .از اين بيمارستان به اون بيمارستان واز اين شهر به اون شهر تا اينكه بعد از دوماه تو بيمارستان بقيه الله تهران تكليفمون يكسره شد پزشكها بعد از كلي آزمايشات ومشاوره ها تشخيص يه بيماري خطرناك از سري بيماريهاي نقص ايمني رو دادن با نام <lads1> وگفتن هيچ راه ديگه اي غير از پيوند مغز استخوان براي اين نجات بچه نيست !!!!!!!!!!!!
حالا اين مائيم و انتظار وترس وتوكل
انتظار براي نوبتي كه قراره از بيمارستان شريعتي بهمون بده وخدا مي دونه كه كي هست؟ و ترس از آينده كه آيا پيوند موفقيت آميز هست يا نه واين بچه مي مونه يا......وتوكل تنها كاري كه من مي تونم تو اين شرايط بحراني انجام بدم و....
تنها چيزي كه منو به آينده اميدوار مي كنه وباعث مي شه تا سختيهاي اين 5 ماهه ازم دور بشه يه خنده ناز و خوشگلشه
وجمله آخر: خدايا ابوالفضلم رو در پناه ابوالفضل علي قرار بده ودستاي بريده شده آقام ابوالفضل رو سايه سرش كن
والتماس دعا
خدایا یه صبر زینبی بهم بده تا بتونم به این مشکلک غلبه کنم
یاعلی
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥ - سایهوسايه ای برای ......پرقدر ترين شب قدرم......
به یاد خدای علی وقتی می دیدم و می شنیدم که زائرا برای زیارت عتبات عالیات از کربلا شروع می کردن دلم می گرفت .نمی تونستم درک کنم که نجف باشه واول رفت به کربلا ؟ مولا علی باشه واول به زیارت ارباب رفت؟ حالا سفر غیر منتظره من شروع می شد ومن باید امتحان می شدم نمی تونستم تاب بیارم که قبل از نجف کربلا رو ببینم باید از علی شروع کرد 18رمضان بود که به مرز رسیدیم ورود ما به عراق با اذان ظهر همراه بود واذان مغرب همونروز هم در نجف ........... با دیدن وادی السلام دریافتم که وارد نجف می شیم .تمام بدنم خیس عرق شده بود خوف وخشیتی وجودم رو فرا گرفت با دیدن دروازه سبز رنگ نجف دلم هری ریخت موقع پیاده شدن از ماشین زانوانم سست شده بود انگار پاهام نمی خواستن باورکنن که باید برزمین نجف قدم بذارن انگار قرار بود معشوقی را پس از مدتها جدائی ببینم .پاهایم همراهی نمی کردند .نه آنها قادر به رفتن بودند نه من توانائی بردنشان را داشتم .پس چه نیروئی بود که مرا می کشاند؟ یک نگاه به انتهای کوچه بس بود تا مرا به جنون بکشاند گنبدی زرد رنگ وطلائی دیگر این من نبودم که به سوی حریم کبریائی میرفتم نیروئی کهربائی مرا بدانجا می کشانید .از شرم توشه خالی سر به زیر انداخته وصورت درنقاب اشک مخفی کنان می رفتم ومی خواندم ومی سوختم چقدر آن اشکهای دیدار اولین شیرین بود .هنوز طعم خوش آنهمه اشتیاق در زیر زبان دلم مانده . بین ما فقط اشک حرف اول آن لحظات را می زد .زبان خاموش مانده بود ونگاه حکومت می کرد .با دل من چه ها کرد آن نگاه مشتاق
توحیاط حرم نشستم .نه اجازه ورود داشتم ونه جرئتش رو که داخل برم .هنوز این چشمها لایق دیدار نبودند چگونه باید ضریح مقدس رو می دید؟شب19رمضان .شب جمعه .حرم مولا ؟؟؟؟
مات بودم ومبهوت از اینهمه کرم وبخشش وبزرگواری.
لحظه ها لحظات عشق بازی بود.کمیل خواندن در حرم مولا . دلم همراه کبوتران حرم پرواز می کرد یکی ازکفتران مرا مهمان خویش کرده بود تیر نگاهم را به سویش نشانه گرفتم .تحفه ای داد ،لبخند بر لبانم نشاند .وقتی پس از دادن هدیه اش پرواز کرد چشمهای من بود که تا افق گنبد زرد با او پر کشید .یقین داشتم سلامم را برای مولایم خواهد برد.
طبق قرار قبلی با همه اعضای گروه به سمت کوفه رهسپار شدیم .اصرار من مبنی بر نیومدن به کوفه وموندن تو نجف بی فایده بود با شرایط بد واوضاع ناامن عراق نمی شه یه خانم ایرونی رو تنها تو تو دل شب رهاش کردبه امون خدا ( این جوابی بود که اونها می دادن ). خلاصه به اجبار شرایط باید می پذیرفتم . جلوی مسجد کوفه پیاده شدیم برنامه بود .سخنرانی آقای پناهیان و مداحی آقای منصوری.همه مشتاقانه رفتن داخل مسجد اما من .......نمی شد ....نباید می رفتم .مسجدکوفه ؟ شب 19رمضان ؟ محراب خونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مستاصل مونده بودم چه کنم ؟ یه لحظه ترسیدم .شب بود کشور غریب ..یه عالمه کوفی که ازشون بدم می اومد اصلا از این شهر نفرین شده بدم می اومد .رومو برگردوندم . نگاهم به یه گنبد آبی افتا د یه گنبد آسمونی.
اینبار پاهام ودلم همراه وهمگام شدن . از مسجد کوفه روانه بیت علی شدم وتا نیمه های شب تنها توی اون خونه محقر بیتوته کرده بود .واقعا چه نیروئی منو تا اون مرحله جرئت پیش می برد؟وقتی به خودم اومدم ديدم تو بيت علی نشسته م
به راستی اینجا همان خانه ایست که مولای شیعیان درآن می زیسته ؟
آیا واقعا حسن وحسین در این بیت از پدر درس امامت گرفتند؟
آیا زینب در همین اتاق کوچک به معلم قرآن کوفه بدل شد؟
واقعا این همان چاهیست که مولا با دستان یداللهی خویش کنده است؟
به راستی ام البنین در همین خانه عباس - شیرمرد بنی هاشم - را پرورید؟
من بودم وانبوه سوالهای بی جواب,خانه کوچک ذهنم تاب اینهمه سوال عظیم را نداشت.دیگر نباید می پرسیدم باید می فهمیدم باید می دیدم باید خشت خشت آن خانه را بو می کردم باید می چشیدم از چاه معرفت مولا
به مغسل مولا که وارد شدم .زانو زدم درتنهائی وخلوت محضی که با مغسل داشتم .به تاریخی دور چشم دوختم .برگشتم به سال چهلم هجری ,شب 21 رمضان , بیت علی
.جسم خونین مولا روی این تخته سنگ !!!!!تمام شواهد ونظر طبیب حاکی از آخرین لحظات زندگی مولا ست .ضجه , گریه, ناله, شیون , شیون , شیون, زینب است که طاقت از کف داده وشیون می کند .سومین مصیبت عظمی ست که می بیند طاقتش طاق شده .دیدن جسم مجروح پدر شکنجه دختر است
هنوز چشمان پدر باز است گویا می خواهد آخرین حرفهایش را با فرزندان در میان بگذارد وصیتی مهم است همه فرزندان بر بالای جسم تکیده مولا حاضرند اما او می گوید "فقط فرزندان فاطمه " همه می روند. عباس دل لرزیده اش را برمی دارد وآرزو می کرد کاش اونیز چونان برادران و خواهرانش در دامان فاطمه پرورش می یافت .پدر خطابش می کند :"تونیز بمان عباس"....ودرب بسته شد
به راستی پدر چه گفت درآن خلوت 6نفره؟
چگونه زینب آرام گرفت ؟ مگر اونبود که ضجه هایش قرار از دل برادران می ربود ؟ چرا دیگر مویه نمی کند ؟چه شده که آرام آرام می گرید؟ چه شده که عباس بعد آن گفتگو از کنار حسین جُم نمی خورد ؟ چه چیزی حسن را وادار می کند تا همه را به صلح وآرامش دعوت کند ؟
گویا مصیبت زهراست که تکرار شده !!غسل وکفن ودفن شبانه , تشییع جنازه چندنفره, قبر مخفی
دیگر تاب ندارم،اصلا من چگونه آرام بودم ؟چرا من از غم این داغ جان نسپردم؟
دیگرنمی توان دید .تاریخ محو می شود باید برگشت .اکنون 19رمضان 1424است ومن تنهای تنها در کنار مغسل مولا .................آه..........
فقط نوشتن بود که درآن لحظات اندکی از بار دلم را خالی می کرد
19رمضان تمام شد ورفتیم کربلا .که دیگه مجال صحبت از اونجا نیست
اما برگشتیم نجف وسعادتی دوباره نصیبم شد
ومن باید لیاقتم رو نشون می دادم اما اینبار بارآخر بود شاید دیگه قسمتم نشه شاید همین اولین دیدار آخرین دیدار هم باشه دیگه باید جسارت می کردم باید می رفتم ومی دیدم .
با اجازه از درگاه احدیت وارد حرم مولاشدم و.چه ها با من کرد همان یک نگاه عاشقانه
دیدم . ديدم .ديدم
خدا رو شکر که این لیاقت بالاخره نصیبم شد .با اینکه حسرت دیدن شیش گوشه مولا تو دلم مونده .قدم زدن توصحن باصفای عباس رو نچشیدم .وخوشحالم که ندیده برگشتم تا مثل همیشه تشنه دیدارشون باشم
خوشحالم که تنها جائی که لیاقت وجرئت دیدنش رو پیدا کردم ضریح باصفای مولام بود .ودیگه هیچ آرزوئی ندارم جز ..........
حال چگونه تاب بیاورم که در کنج خانه احیا بگیرم حال آنکه خاطره خوش آنروزها وآن شبهای پرارج قدر ازذهنم پاک نخواهد شد
دیگه کدوم توفیق برای من می تونه بالاتر از این باشه که به آرزوی خودم برسم؟نماز ظهر تو حرم مولا ونماز عصر تو مسجد کوفه .زیارت امین الله تو حرم مولا ومناجات حضرت امیر روبروی محراب مسجد کوفه .2رکعت نماز تو مسجد سهله . یه احیاء شب قدر تو بیت علی
یه جوشن کبیر تو حرم عباس ویه عاشورای کامل توطواف حرم ار بابم
واقعا چگونه وبا کدامین زبان وبیان می شه پروردگارخودم رو شاکر باشم ؟ اگه تمام وجودم هم زبان بشه نمی تونم شکر این توفیق رو بجا بیارم
الهی !آیا دوباره چنین توفیق عظیمی نصیبم خواهد شد؟آیا دوباره این چشمان من لایق دیدارآن حریم کبریائی خواهد بود ؟ آیا پرنده روحم با بال شکسته اش می تواند تا آنجا بپرد؟
آيا باز هم برايم تکرار خواهد شد؟
شب 19رمضان در بیت علی در کوفه. شب 21 رمضان در حرم اربابم حسین در کربلا وشب 23 در حرم آقام ابوالفضل !!!!!!!!!!!!!!!
یادش بخیر
وسخن آخر:
ای گرفته تیر عشقت سینه من را هدف
ای دلارایم علی جان شد دلم تنگ نجف
ياعلی
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤ - سایهوسايه ای برای ...شقايق مفقودالاثرم....
هوالشهيد
باورنمی کنم اين همه غربت را و اين همه گمنامی را ، آخر تو آشناترين بودی ، باورنمی کنم که تو در ديار خود، دربين آشنايان خود ،آنهم بعد از ۲۰ سال هنوز هم غريب باشی .باور نمی کردم روزی بيايد وبرسر مزارت بنشينم واشک بريزم . آخر اميدم بود که برمی گردی !!!!!!!
هميشه در ذهنم بود که روزی خواهی آمد ، ومن در روز آمدنت سراز پا نخواهم شناخت . يادش بخير مرداد۶۹وقتی خبر آزادی اسرا بود از پای راديو جم نمی خورديم تاشايد نامت رابشنويم .بااينکه کودکی بيش نبودم اما تمام توان خود را بکارگرفتم تا تزئينات مراسم آمدنت را آماده کنيم اما همه اش حسرتی شد بردلم ...
آنگاه که استخوانهای برادرت اسرافيل را ديدم اميدواربودم که اگر نيائی چونان او روزی برمی گردی ولو با يک پلاک وچند تکه استخوان،به دلم نويد دادم که همانگونه که تشييع جنازه عمو اسرافيل آنقدر باشکوه وعظمت برگزار شد برای تو هم چنين مراسمی حتی باشکوهتر برپاخواهيم کرد .
حال چگونه باورکنم که برايت سنگ قبر تراشيدند وتنها چند تکه لباست را بخاک سپردند بدون هيچ مراسم و شکوهی . درست در زمانی که هيچ کس در شهر نبود نه پدرت بود که ببيند لباسهای دردانه اش را بخاک می سپرند .نه مادرت بود که خاک عزا به سر کند ونه حتی خواهرانت که برايت گريه وشيون کنند .
آيا غربت نيست ؟ که برادرت (عمواسرافيل ) دوبار تشييع جنازه شود ودر سه مکان سنگ قبر ويادبود داشته باشد . دونفر از فرزندان فاميل هم اسم اوباشند تا يادش ماندگار شود . !!!!!اما تو ؟؟؟؟؟؟نه يک تشييع جنازه ، نه مراسمی ، نه همنامی و نه سالگردو يادبودی .....تازه بعد ۲۰سال که بنااميد از آمدنت شدند وسنگ قبری بنامت بناکردند در خلوت وبدون حتی تعدادی شرکت کننده وسوگوار ......
آه از اينهمه غربت ،آه از اينهمه غريبی وآه از اينهمه بی نشانی
بگو باخدای خود چه نجواکردی وچه خواستی از او که اينهمه غربت سهم تو شد؟و اينهمه گمنامی آوازه نامت ؟
آنگاه که به شهر برگشتم و بر مزارت نگريستم .سستی زانوانم امان نداد که بايستم و اشک را طاقت ماندن در حوض چشمم نبود وبايد سرازير می شد تا چشمه احساس جاری می کردم .
در بين الحرمين شما دوبرادر مانده بودم که به کجا روکنم وبه کدامين سو بروم ؟ دريک قبر مشتی استخوان بود ودر ديگری تکه ای لباس !!
آنروز که برای مراسم استقبال از حاجيان به گلزار شهدا رفتم در دلم آشوب بود که چگونه پدر ومادر وخواهرانت که تازه از سفر حج برگشته اند بايد نظاره گر سنگ قبری با نام تو باشند ؟
وديدم .....که چگونه پدر بزرگ که در روزتشييع جنازه عمو اسرافيل آنقدر آرام بود برمزارت ضجه ای می زد که هيچکس را يارای خود داری نبود
وديدم ....مادربزرگ که روزی داخل قبر عمو اسرافيل شده بود واستخوان جمجمه فرزند رادر بغل گرفت وبوسيد اکنون چگونه سر برمزارت گذاشته وزارزار اشک می ريزد
وديدم.... خواهرانت که تو برادر کوچک همه شان بودی و بر تو هميشه احساس بزرگی داشتند چگونه اکنون قبربرادرکوچک رادر برگرفته اند وبا نجواهای آرامشان برايت لالائی می خواندند
ومن همه راناظر بودم وبرای گمنامی تو غريبترين آشنايم اشک حسرت می ريختم
دوفرشته عزيز آسمان قلبم ! اسرافيل وميکائيل من
برادرزاده حيران وسوگوار خود را دريابيد که هنوز دردمند يک نگاه محبت آميزشماست، وصوری بايد دميده شود تا از غفلت خود بيدار شوم ورستاخيز عظيم در من هويدا شود .مرابه حال خود وامگذاريد که در اين آشفته بازار دنيا محبت وعشق شما درّی گرانسنگ است در اختيار من که گاهگاهی دزد هوی وهوس دنيا منتظر است تا او را از من بربايد
واما عموی عزيزم عمو ميکائيل من ! ورودت را به جمع شهدای شهير شهرم تبريک می گويم اما می دانم که <<تو هنوز دربين شهدای گمنام خودنمائی می کنی ومن چون هميشه برسر قبر هر شهيد گمنامی نام تو را زمزمه می کنم >>
زيراغربت وگمنامی بزرگترين سرمايه ايست که ازمادرت <<زهـــــرا>> به ارث برده ای
گمـشده دارم چه کس دارد خـبـــــر؟
از شقـايقـهای مفقودالاثـــر
ازشقايقهای مفـقـودالاثــر
ياعلی
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤ - سایهوسايه ای برای .....عطر اشعارت......
بسمک يا فالق الاصباح
۴۰روز گذشت ۴۰ روز دردناک ۴۰ روز دردآلود ۴۰روزهجرآلود ۴۰روزخموشی
اصلا باورم نمی شه هنوزهم توی بهتم باگذشت ۴۰ روز هنوز نمی تونم باورکنم که رفتی وديگه عطر اشعارت با اون صدای غراء نمی پيچه
نه الان ، سالهاست که با اشعارت مانوسم وخيلی از اونها رو از حفظم
امکان نداشت که به مجلسی برای اجرای برنامه دعوت بشم و از اشعارت نخونم
همه منو با شعرهای تو می شناختن و برای همين هم وقتی اون خبر رو شنيدن به اولين نفری که تسليت گفتن من بودم
تا اونجا که می تونستم اگه برنامه ای بود که شما دعوت بودی می اومدم
دوبار براتون نامه نوشتم واز اشعار ناقص خودم که در مدح وتمجيد شما گفته بودم نوشتم
خدا می دونه که بارها وبارها با اشعارت گريه کردم
خيلی دلم می خواست اينجا يا هرجای ديگه يه بيت ، يه غزل ،يه متن ، يه نثر يا......
بخونم وهمه عظمت اشعارتون رو با اونها بيان کنم اما ..........
يادم اومد در جواب اين بيت از شعرتون که گفتين :
نه دعبل ،نه فرزدق ،نه کميتم وليکن خاک پای اهل بيتم
اون بيتی رو که يه بنده خدائی گفت وچه زيبا جوابتون داد :
تو دعبل ، تو فرزدق ، تو کميتی تو فرياد درون اهل بيتی
والحق هم اينچنين بود .
کاش بودم اون ايام رو وحداقل تو مراسمت شرکت می کردم اما نشدبه مسافرتی ناخوانده رفته بودم وتوهمون ايام اين خبر رو شنيدم وتوان گريه هم نبود
مجبوربودم تا بغضها رو فرو بخورم تا سوءتعبير نشه ، واين غم درونی بود که بردلم تو اين ۴۰ روز سنگينی کرد
وحالا اومدم تا بگم و بخونم
تصميم گرفته بودم مرثيه های دلم رو اينجا بيارم اما نمی دونم چرا اون دوبيتی رو که برا شما گفتم بايد افتتاح اين تصميم باشه
اما به هرحال می خونم تا بدونی گرچه ما رو نمی شناسی اما خيلی ها مثل من هستند که با اشعار نابت کلی اهل معنا شدند
بخوان با اشک شعرت را دوباره
ز بهر شعر تو ، دل بی قراره
آقاسی ! حامی دين وولايت
بخون که گوش مهدی انتظاره
ياعلی
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤ - سایه
وسايه ای برای .....رايحه خوش خدمت ......
بسمک يا معزالاولياء
بعد دوماه دوری از اينجا وانباشته شدن اينهمه حرف دل، چی می شه نوشت ؟
يه سال پيش که اينجا رو ساختم قول داده بودم به خودم تا وارد مسائل حاشيه ای نشم وفقط از اونچه که توی دلمه بنويسم وکمی از اين غم انباشته رو به اينجا منتقل کنم اما نمی شه که همش غم باشه!!
گفته بودم از سياست ومسائل مختلف اجتماعی دورباشم ! اما مگه می شه؟بااين مردم باشم وتو اين اجتماع باشم وحل شده توی جامعه باشم اما از مسائل روز ننويسم
اونهم من ؟که تو يه خانواده متعصب وبافرهنگ ايرانی واسلامی بزرگ شدم و خاطرات زيادی رو از اونهمه اتفاقات مهم سياسی واجتماعی وغيره توذهنم دارم
گرچه تو انقلاب نبودم واز دوران جنگ هم چيزی بخاطر کمی سن به يادم نمی آد اما امروزيه رويداد ويه انقلاب مهم رو به چشم خودم ديدم وخوشحالم که من هم قطره ای از اين دريای مردمی بودم
بهم ثابت شد که هر قدرتی که مردم پشتش نباشن ولو اگه دنيا باهاش باشن شکست خورده ست وهر دستی که با دست مردم گره خورده باشه حتی هيچی نداشته باشه هميشه پيروز ميدونه
اينبار رايحه خوش خدمت برمشام جانمون نشست وحالا وظيفه ماست که سرمست از اين پيروزی وپرانرژی از اينهمه قدرت مردمی دست در دست دولت خدمتگذار بديم تا ايرانی آباد تر وآزادتر ومستقل تر داشته باشيم
ويه کلمه هم با دکتر:
شهردار سابق ورئيس جمهور فعلی ايران اسلامی
، بدون!!!! که خواست خدای متعال وهمت اين مردم شما رو از گمنامی به شهرت جهانی کشوند پس از خدا می خوايم که تازمانی که دستتون با مردم وقلبتون باخداست به شما توان خدمت و ارادت بده تا پرچم اين انقلاب رو با قدرت واقتدار تمام برقله سياست دنيا بکاريد وبا تلاش شما وهمت ما ملت اين انقلاب نهايتا به انقلاب منجی زمان مهدی موعود(روحی له الفدا)پيوند بخوره
ودر آخر اين بيت از شاعر متعهد محمدرضا آقاسی که نموند تا در اين جشن ملی حضور داشته باشه رو تقديمتون می کنم وبدونيد اين حرف تک تک ماهائی هست که بهتون رای داديم
پرچمت سبز اگر شهر مرا سبزکنی
دلت آباد گر ايران من آباد کنی
ياعلی
پيام هاي ديگران () link شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤ - سایهوسايه ای برای ......خبری ازگمشده ای...........
بسمک يا انيس قلوب المشتاقين
تاحالا شده گم شده داشته باشی ؟يه گمشده کوچولو
البته نه در اون حد که هيچ خبری از جا ومکانش نداشته باشی واصلا ندونی کجاست وچی جوريه ؟! نه يه گمشده واقعی!
يکی که مدتی می شناختيش ، دوسش داشتی ومدتی باهاش خوش بودی ويه رابطه قلبی هم باهاش داشتی ،اونوقت ،بابوجود اومدن شرايطی یهو غيبش بزنه وهيچی ازش ندونی وهرچی هم تلاش کنی بی فايده باشه و همه راههای ارتباطيت قطع بشه وحتی نتونی به کسی بگی تاازش برات خبری بياره
چند ماهی می شد ازش خبر نداشم
هرجا که تونستم ودستم می رسيد دنبالش رفتم اما هميشه نااميد برمی گشتم ،هيچی ازش نمی دونستم انگار زمان ومکان ودنيا همه دست به دست هم دادن تا توی بی خبری ازش بمونم بی خبری مطلق
ديگه عادت کرده بودم با خاطراتش باشم ،باچند خطی که برام به يادگار گذاشته بود با همه جمله جمله های اون دوران خوش که هنوز عطر خاطراتش تو جانمه
اما هميشه براش دعا می کردم بقول يکی از بچه ها سپرده بودمش به خدا تا بهش ثابت کنم مثل هميشه تسليم محض قدرت لايزالشم
حتما يه حکمت ومصلحتی بود ومن هم تابع ، تا درآينده برگ تقدير چی جوری رقم می خوره؟
شب ميلاد بود ،۱۷ ربيع الاول
،تنها بودم ،قول داده بودم تا برای ميلاد يه مطلب توی اون وبلاگم بنويسم اما هرچه تلاش می کردم نمی شد
مرتب ديسی می شدم چند بار هم برق رفت وتمام زحمتم دود شد نااميد بودم وکلافه اما تلاش کردم تااينکه.......
وقتی ديدمش خشکم زد اون موقع شب ؟بدون هيچ خبری؟ يهو ؟ داشتم ازذوق پس می افتادم تو همون جملات اول اشک امونم نداد
يه بغض چند ماهه رو شکوندم وقتی حرف از بدبختيهای اين مدتش می زد ،صدای هق هق گريه هام بود که بلند بود فهميدم ديگه بايد آخرخط باشه
ورفت
بدون سلام اومد وبی خداحافظی رفت
گرچه رفتنش آتيش به قلبم زد اما همينکه بعد مدتها ازش يه کم خبردار شدم خيالم جمع شد
شب ميلاد بهترين مخلوق جهان،خدا بهم يه عيدی داد
گرچه لای کادوی اشک پيچيده شده بود اما واقعا دلنشين بود
اما حالا با تو هستم
يادت ،نامت، صدات ، جمله هات ، خطت ،صدای دلنواز نی ـکه بی پروا عاشقش بودم ـوهمه وهمه خاطراتت برای هميشه توی نهانخانه قلبم می مونه ومحاله که ازدلم پاک شه *مگراونروز که در آغوش خاک به خواب ابدی مرگ فرو برم
وهميشه دعای خير من بدرقه راهت خواهدبود واميدوارم تا هميشه ايام شاد باشی وهيچ غمی خاطر نازکت رو آزار نده واينهم تقديم به تو که پاک اومدی وپاک رفتی
ديشب به سيل اشـک ، ره خواب می زدم
نقـشی به ياد خـــط تو ، بـــر آب مـی زدم
ابـــروی يـــــار در نظـر و خرقـه، ســوخـتـه
جامی به يـاد گوشــه ء مـحـراب می زدم
روی نـگــــار در نـظـرم، جلــــــوه مـی نـمـود
وز دور ، بـوســه بـر رخ مــهتـــــاب می زدم
نـقـش خيـــــــــال روی تو تا وقت صبـحـدم
بـــر کـارگـاه ديــدهء بــی خــواب مــی زدم
ساقی به صوت اين غزلم کاسه می گرفت
ميــگفتـم اين ســـــرود و می ناب می زدم
خــوش بود وقـت حافـظ و فــال و مراد وکام
بـرنــام عمـــــــر و دولـت احـبـــاب می زدم
یاعلی
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - سایهوسايه ای برای ........غديرثانی........
هوالهادی المهدی
باسلام
قبل از هرچيز از تاخير م عذر می خوام مدتی رو سرگرم اون يکی وبلاگم بودم واما امروز بااينکه حال مساعدی ندارم اما اومدم تا هم اين عيد ولايت ثانی رو خدمت عزيزان تبريک بگم وهم عرض ارادتی به مولای دوجهان ، فخر عالم امکان ، امام الانس والجان ، صاحب العصر والزمان : حضرت مهدی زهرا ( روحی لتراب مقدمه الفداء ) کرده باشم
روز عيده اومدم درد وبلاتو بخرم نمک عشقتو باز بپاش رو زخم جيگرم
آقا جون دوست دارم آقا جون دوست دارم
می شه يه روزی چشمای ناپاک ما جمال نورانی حضرتش رو ببينه ؟
گـفـتـم شـبی بـــــه مـــــهـــــدی ! اذن نـگــاه خواهـــم
گــفـتـا کـه من هـم از تو تــرک گــنــــــاه!! خــواهـــم
واقعا با اين دنياپرستی و اين سيه روئی ما چطوری می شه لايق ديدار شد ؟آيا اصلا اجازه داريم که چنين درخواستی از درگاه پرعظمتش داشته باشيم ؟
اما من همه مکنونات قلبی خودم رو با اين ابيات به مولام عرض می کنم ومطمئنم که نظرلظف ورحمتشون بيشتراز بار گناه ماست
دوست دارم نيگات کنم يه بار تو دنيا آقاجون
چی می شه جمالتو کنم تماشا آقاجون ؟
مگه چيزی کم می شه يه رو سيا نيگات کنه ؟
بايه جرعه کم نميشه آب دريا آقاجون !
به جون حسينی که هردوتامون دوسش داريم
واسه ديدنت نمی شناسم سرازپاآقاجون
به خوبا سرمی زنی مگه بدا دل ندارن ؟
يه سرم به من بزن ای خوب خوبا آقاجون
دلمو گره بزن به تارزلف خوشگلت
تابشه ازتارقلبم گره ها وا آقاجون
غرق منتم کن ويه دستی رو سرم بکش!
تامنم در بيارم سری تو سرها آقا جون
به رقيبا گفتم که هوامنو خيلی داری!
آبرومو نبری! پيش رقيبا آقاجون
می دونم تو عاشقی باتو زياد کم می آرم
اما تو مدد کن عاشقيم شه امضا آقاجون
آقاجون دوست دارم
آقاجون دوست دارم
آقا جون دوست دارم............
اللهم عجل لوليک الفرج
ياعلی
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤ - سایه
وسايه ای برای ....فال سال .........
یا عالِما لا يُعَلّمْ سلام به خودم تنها خواننده این وبلاگ امروز برای نوشتن نه بهانه دارم ونه سوژهُ خاصی، اومدم تا یکی دیگه از الطاف خفیه الهی رو برای خودم یاد گار بذارم تا مثل بقیه یادم نره که چقدر منو دوست داره حتما همه برای سال جدید تفأل زدید مگه نه ؟حالا یا به قرآن یابه دیوان خواجه !!! منهم مثل همه ایرانیها دوتا فال زدم هم به قرآن هم به دیوان فکر می کنید چی اومد؟ مثل همیشه خدا قشنگترین جواب رو در مقابل خواسته م داد وحضرت خواجه هم یه غزل ناب هدیه کرد می خواید بدونید:

جوابی که خدای من بهم داد این بود
"رجال لاتلهیهم تجارة ولا بیع عن ذکرالله وإقام الصاوة وایتاء الزکوة یخافون یوما تتقلب فیه القلوب والابصار"
پاک مردانی که هیچ کسب وتجارت آنان را از یاد خدا غافل نگرداند ونماز را بپاداشته وزکات فقیران می دهند واز روزی که دل ودیده ها درآن روز حیران ومضطربست ترسان وحیرانند
سوره نور آیه 37
وآیه دیگه درست روبروی همین صفحه من رو منقلب کرد وبیشتر مدهوش حضرتش
یقلب الله الیل والنهارإن فی ذلک لعبرةلاولی الابصار
خدا شب وروز را بریکدیگر می گرداند تا صاحبان بصیرت در این آیات الهی به دیده عبرت بنگرندوحکمت خدارا مشاهده کنند
سوره نور آیه 44
نظر شما ئی که غیرازمن داری می خونی چیه ؟
به نظر شما ربط این آیات با دعای لحظه سال تحویل چیه؟ {یامقلب القلوب والابصار}...........
آیا محتوای این آیات که درمورد تحول قلوب وابصاره نمی تونه یه تذکر وتلنگر باشه؟
خود خداش می دونه که تمام دعای سالم همین بود
« خدایا دیده ها وقلبم رو متحول کن تا غیراز تو نبینه وغیراز محبت تو رونچشه»
برای من که بهترین آیات توی اون لحظه بود سرقبرعموی شهیدم (حتما می شناسید)
که خدا بهم هدیه داد واین بهترین عیدی بود که از درگاه پرعظمتش گرفتم
به نظر شما چه طوری میشه ازیه همچین خدائی تشکرکرد؟
امابشنوید از حضرت خواجه که هیچوقت جواب نا مربوط بهم نداد وایندفعه هم منو مهمون یکی از غزلهای پر معنیش کرد
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش ،زانکه نبود، این هردو را ،زوالی
آن دم که با تو باشم یکسال هست روزی وآندم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت ، جانا بخواب بینم کز خواب می نبیند ، چشمم بجز خیالی
حافظ مکن شکایت، گر وصل دوست خواهی زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی
البته از بقیه غزل با اجازه شما فاکتور گرفته شد
راستی آیه وفال اهدائی شما هنگام سال تحویل چی بود؟ وچقدر شما رو به تفکر واداشت ؟
یاعلی
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٤ - سایه
وسايه ای برای .....سال جديد......
بسمک يا اول الاولين
۵-۶روزی از سال جديد گذشته ،چقدر برنامه هامون درست از آب در اومد وچقدر برای اجرای صحيح اين برنامه ها تلاش کرديم ؟
چقدر شاد بوديم وشادی هديه داديم ؟وچقدر ناراحت بوديم وغم به کام ديگران ريختيم ؟
آيا سعی داشتيم که برای تغيير اخلاق ناپسند وعادات نادرستمون به همون اندازه تلاش کنيم؟آيا شادی اطرافيان برامون مهم تر از شادی خودمون بوده ؟
آيا اونقدر که به ظاهر آراسته مون بها می ديم به اخلاق واعمال وکردارمون اهميت می ديم ؟وحاضريم برای نو شدن بعضی از خصوصيات حسنه از خواهش های دلمون بگذريم تامقبول حق تعالی قرار بگيريم ؟
به اميد اونروزی که هيچ معصيتی در پرونده اعمالمون نباشه وباشکوفه های معطر تقوا به درخت اعمالمون رنگ خدائی بزنيم وعيد متقی بودن رو جشن بگيريم
ياعلی
پيام هاي ديگران () link شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤ - سایه
وسايه ای برای ...........سال ۱۳۸۳...........
بسمک یا مقلب القلوب والابصار ساقيا آمدن عيد مبارک باشد دیگه سال 83 داره ساعتهای آخرش رو طی می کنه همه در پی این هستند که این عید رو چطورخوش بگذرونن شاید هم بعضی ها هستن که به فکر خوش گذشتن دیگران هستن وحاضرن از شادی خودشون بگذرن اما من تو این لحظات پایانی فکرم فقط حول کارنامه امسال دور می زنه که آیا نمره قبولی داشتم یانه؟یه نیگاه که به گذشته می کنم می بینم این سال برای من نقطه های عطف زیادی داشت البته در کنار همه اینها نقاط کوری هم بود که هیچ وقت برام باز نشد یه فلاش بک می زنم وبر می گردم به ابتدای سال 83 روز 5 فروردین به طور رسمی مشغول بکار شدم کاری که دوست داشتم ومدتها در انتظارش بودم روزهای اوج پیشرفتم بود چون تنها بعنوان یه شغل برام جذابیت نداشت اونچه که منو به اینکار علاقمند کرده بود بعد علمی بود ومن خوشحال بودم که به اطلاعاتم اضافه می کنم وبه همین دلیل خستگی های این کار هیچوقت اذیتم نمی کرد همزمان باشروع شدن این کار وارد دنیای تدريس شدم چیزی که از آرزوهای بزرگ دوران فعالیتهام بود اونهم نه تو رشته خودم بلکه تو رشته ای که مهارت دومم بود ومن بی نهایت مسرور شدم ورود به دارالقرآن بعنوان مدرس وقرارگرفتن درکنار کسانی که سالهای پیش من در محضر شاگردیشون بودم وحالا بعنوان همکار افتخار همنشینی بااونها رو داشتم از الطاف بسیار بزرگ خدابود من شاید اولین مدرسی بودم که هنوز مدرک مربیگری نداشتم وفقط بخاطر مهارتم منو بعنوان یه مدرس پذیرفتن لذاحضوردرکلاسهای مربیگری ودوباره نیمکت نشینی وخاطرات خوش دوران تحصیل بادوستان قدیمی تابستون خوبی برام رقم زد که یاد آوری اون دوران طعم خوش محصلی رو همراه بامربی بودن در وجودم پر می کنه امتحانات پایان ترم وشلوغ بازیهای منو پیداکردن دوستای جدید همش برام نعمت بود تابستونم از بهار پر بار تر بود وشاخه ای دیگه از حضورم توی کلاسهای موسیقی که عمری آرزوشو داشتم وحالا به واسطه استقلال مالی می تونستم این آرزوم رو هم برآورده کنم وچقدر برام لذت بخش بود وقتی می تونستم ساز بزنم واون ملودی دلخواهم رو پیاده کنم وتمام احساسم رو باهر ضربه ای که به سیمهای تنبور وارد می کردم بیرون بریزم علاوه برهمه اینها تابستون گرم من باوجود دوستانی گرمتر جلوه می کرد آشنائی با عزیزانی که هرکدوم برای من آیه رحمتی بودند که از سوی پروردگارم نازل شد که باوجود اونها خودم رو بهتر بشناسم وبه ارتباطم باخالق ومخلوق توجه صد چندان داشته باشم بوی تربت،غریب آشنا،لیلای من ،اندیشه مطهر،زندگی دنيا،آشفته آرام ،نجوا۳۵۹، اسامی مستعاری که هیچ وقت یادشون وخاطراتشون از ذهنم پاک نمی شه وهمیشه نام ویاد خوش اونها برتارک قلبم نقش بسته ودعای خیر من همیشه ایام بدرقه راهشونه وامیدوارم همه اونها رو در لباس سپید خوشبختی دنیا وآخرت ببینم وآرزومندم که عاقبت اونها سربازی در رکاب حضرت صاحب العصر باشه بارسیدن پائیز که فصل عشق منه خوشی های من هم به زردی گرائید کلاس مربیگری تمام شد توی خانواده متهم به یه سوءظن معفن شدم که منو به اوج بحران روحی کشوند که اگه مدد حق تعالی ونظر رحمتش نبود تاب این همه مسائل رو نداشتم اما اینجا بود که خدا اونی رو که سالهای سال توی قنوت نماز صبحم ازش خواستم بهم دادش، داشتن شرح صدر خواسته قلبی من بود وتازه فهمیدم که خدای ما اونی نیست که تو اندیشه ماست رحمت وکرامتش اونقدر زیاده که باعقل ناقص ما جور در نمی آد واینبار من نه تنها شامل رحمانیتش که نظر رحیمه اش شدم که منو تونست توی اون شرایط بد روحی دوباره به خودش برگردونه ومن اگه پای تاسر وتمام وجودم زبان بشم نمی تونم اونهمه لطف وکرمش رو شاکر باشم همین مسئله باعث شد تا از شغلم کناره گیری کنم ودوباره برگردم به گوشه خونه دوستانی که پیداکرده بودم رو از دست دادم ارتباطم بادوستای قدیمی کم شدکلاسهای دارالقرآن تعطیل شد ودوباره من بودم وتنهائی وخلوتهای خودم ونوشتن -که تنها یاورمن توی خلوتم همین یه کاره-نوشتن همیشه کمکم کرده تا اونچه که برام لاینحل می مونه حل بشه وهیچ نکته نگفته ای نداشته باشم فقط دوچیز منو تونست از این تنهائی در بیاره یکی همون سازم بود که برام همدم خوبی بود وبه حرفهای دلم گوش می دادودیگری یکی از دوستای خوبم که نگذاشت تواین تنهائی غرق بشم وجودش آرامش رو به من برگردوند از حرفهاش درسهای زندگی یاد گرفتم توی آیاتی که برام می خوند نور هدایت بهم هدیه می کرد وتو غزل غزلی که زمزمه می کرد عشق ومحبت وصفا برام ارمغان می آورد حیف که اون رو هم از دست دادم وبرای همیشه رفت تامن در ماتم از دست دادنش سیاهپوش رفاقت باشم وبرام ثابت شد که هیچ چیز توی این دنیا موندگار نیست و کل من علیها فان مصداق عینی برام پيداکرد کلاس موسیقی هم تعطیل شد ودر زمستان 83 تنها چیزی که باهام تاانتهای سال موند دارالقرآن بود وبس فهمیدم که همه چیز رفتنیه وتنها چیزی که می مونه عشقه،یه عشق ازلی وابدی که باهیچی جایگزین نشه عشقی که نه رفتنیه نه پوسیدنی، نه شکستنیه نه گرفتنی، عشقی که عشق باشه وعشق بمونه ومثقالی به رنگ ولعاب دنیا آلوده نشده باشه و قرآن عشق همیشه جاوید من خواهد بود باهمه این اوصاف سال 83 هم رفت وبرای من مثل سال 73 موندگاره بعد این من تنها سایه 1373 نخواهم بود من سایه 1383هم هستم راستی به نظر شما سال 83 برای من سال خوبی بید یا بد بید ؟ خودم هم نمی دونم چی بید؟ خودمونیما من رمان نویس هم می تونم باشم برام دعا کنید من هم همین دعا رو می کنم برای همه اونها که محتاج دعاهستن یامقلب القلوب والابصار یا مدبراللیل والنهار یامحول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال یاعلی

چه داستان بلند بالائی شد !